
پیشترها، خیلی از عکسها را میدیدم، عکسهای فرنگستان خارج، تصویر آدمهای سادهای که هم را در آغوش میگیرند تنگ و به دوربین زل میزنند، آدمهای کار معمولی و درس معمولی و خنده و گریه ی معمولی، آدمهای عشق معمولی، فراق معمولی، تولد و مرگ معمولی؛ آدمهای لباسهای رنگیرنگی و شنبه یکشنبهای، آدمهای موهای سپرده به باد، آدمهای ماشینهای لکنتهی بیسقف، آدمهای میزها و سفرههای ساده و شلوغ، آدمهای جادههای طولانی و کولههای سبک، آدمهای دوچرخه، آدمهای ساحل، آدمهای جنگل، آدمهای ایستگاه اتوبوس و مترو... و اسم عکسها را میگذاشتم "شاید، یک روزی...".
حالا، همین عکسها را میبینم، و عکس آدمهای سادهی دیگری را هم، که زل زدهاند به دوربین و یک جور بیخبر و محجوبی لبخند زدهاند، آدمهایی که گمشدهاند این روزها، تنشان، جانشان زخم خورده، آدمهایی که نیستند و رفتنشان یک جور سختی و درد به همراه دارد و نبودنشان آسان نمیشود که نمیشود... و اسم همهشان را میگذارم "این انصاف نیست".
...
خطی هست روی زمین، من مطمئنام. یک طرفش سرزمین مردمان سادهای است که رو به دوربین لبخند میزنند و بیرون قاب هم زندهاند، با یک زندگی معمولیِ معمولی، یک طرف دیگرش، جاییست که آدمهایش فقط توی عکسها خندیدهاند، اما بیرون قاب مردهاند.
یک طرف این خط آدمها در روزهای خوبی زندگی میکنند، حتی اگر خودشان ندانند، یک طرف دیگر، آدمها آن روز خوب را انتظار میکشند، حتی روزی که دیگر نباشند.
این طرف، آدمها دل نمیدهند به زندگی، از بس که منتظر روز دیگری هستند، و سرمایهشان فقط امید است برای روز بهتر، جوری که گاهی همهی همهی روزها و شبهاشان را با امید، به باد میدهند.
...
خطی هست روی زمین، من توی عکسها میبینمش، و هی با خودم میگویم "این انصاف نیست".