آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبلت العذار
"حضرت حافظ"
گس می نویسم ... و این طعم مثل اولین تجربه ی عشق، کیف آور و عجیب است ...
این لحظه و این مزه را می گذارم گوشه ی قلبم ...
به دردم خواهد خورد ...
ابوعطا میخوانی و مرا پرتاب می کنی به جریان ِ معکوس و سربالای همه ی عشق هایی که روی پلکهایم می چکد ... و شانه هایی که از تو می لرزند ... و ذهنی که از تو به تو در تو تلو تلو می خورد ... جاده لغزنده است، شریان قرمز گلوگیر! بی شک رسوب کرده ای و تمام کارگران لایروب شهر پس از معکوس شدن جریان وشنیدن آواز تو تا اطلاع ثانوی دست از کار کشیده اند.
لعنت به مرداب های ناگزیر که درآن بالا دست ها نیزانتظار حبس آب را می کشند...
من هنوز دستهایی دارم با عصبهایی کشیده برای نوازش عجیب همه ی دردهای تو ... تا که ببیند و دست دست نکند خدای لا به لای نیلوفرهای آبی ... تا که رحم بریزد روی تن بی گناه مرداب مجبور ... تا که مرا به وسعت فرشته شدن ببرد و تو را به رقص سما ... به نوای دف ... به شفا .....به شفا.......!