دوش چیزی خورده ام افسانه است
هرچه می آید زپنهان خانـــــــه است
مولانا جلال الدین بلخی
در سرم چیزی شبیه سایه دلدل می کند گوئیا نقشی ز بُطلان را شمایل می کند
نقش بطلانی شبیه هر دارم،هرچه نیست تلخی کام مرا زهــــــــر هلاهل می کند
نمی دانم این بیست و ششمین خلسه ی در انتظار نوروز بودن که در لحظه ای با صدای همان ساز سورنای قدیمی محقق یا به اصطلاح تحویل خواهد شد چه در پی دارد ، و چه خواهد شد و .........چه سَر بَر خواهد آورد ز پنهان خانه..............
تنها مطمئنم که انجام یک کار تقریباً محال خواهد توانست حس نوستالژیک نوروز ِکودکیم را که چندین نوروز است از آن خبری نیست به من بازگرداند....شاید اینکه روی خود را سیاه کنم و لباس قرمزی به تن و دایره زنگی در دست آنقدر با صدای گرفته ی حاجی فیروز بخوانم و برقصم که از هوش برم
....... ٨٩ ....؟.!.. ٨٨
........٨٧ ........ ٨۶ .........