پریـشان گــویی های یک رانـــــده شده
دل ما را شكسته مي خواهي................از پريشانی اش چه سود ، تو را؟
 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

بخشی از گزیده های شعر مکتوب و یا ثبت شده در ذهن من که طی سالیان دراز از زبان اهل دلی شنیده، در حین خواندن کتابی یا مطلبی خوانده و یا تصادفا مورد توجه بنده قرار گرفته را بااحترام به محضر دوستداران شعر و ادب پارسی تقدیم می کنم.

 

تک بیتی ها

بـگـذار کـه پـنـهـان بـود ایـن راز جگـر سـوز//// انـگـار کـه گـفـتـیــم و دلـی چـنــد شــکـسـتـیـم

 

بسی ممنونم از دشمن که پیش دوست هر ساعت ////بَــَدم مـیـگویــد و مـی آردم هـر لـحـظـه در یـادش

 

بشوی اوراق اگـر هـمـدرس مایـی /////کـه عـلـم عـشـق در دفـتـــر نـبـاشـد

 

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلـبـر داشـتـن ////یــا ز جــانــان یــا ز جــان بـایـسـت دل بـرداشـتـن

 

روز اول کـه بـه اسـتــاد سـپـردنـد مـرا /////دیگـران را خِـرد آموخت مرا مجـنـون کـرد

 

شکـستـم تـوبه را از بـس شکـن در زلف او دیـدم///// دل زاهـد شکست از من چه بشکن بشکن است امشب

 

ایـن شکایـت نـامه نـا مهـربـانـیـهـای تـوسـت آ////نچه دیـدم از جـدایًـیـهـا ، جـدا خواهم نوشت

 

نـمـیـدانـم که از ذوق کـدامیـن داغ او سـوزم///// به آن پـروانه میمانم که افـتـد در چـراغـانی

 

بـر لـبـم کس خـنـده ای هـرگـز نـدیـد الا مگـر ////در میـان گـریـه بـر احـوال خـود خـنـدیـده ام

 

خـمـیــده پـشـت از آن گـشـتـنـد پـیـران جهـانـدیـده ////کــه انــدر خــاک مـیـجـــویــنــد ایــام جــوانـی را

 

در دلم بـود که بـی دوست نـبـاشـم هـرگـز///// چه تـوان کرد که سعی من و دل باطل بود

 

هـر دو عـالـم قـیـمـت خـود گـفـتـه ای///// نـــرخ بــالا کـن کـه ارزان گـفـتـه ای

 

الـهـی بـاشـی و بـسـیـار بـاشـی /////بـشـرط آنـکـه بـا مـا یـار بـاشـی

 

بـصــورتــی کـه تــویـی کـمـتـر آفــریـده خـدا /////تـو را کـشـیـده و دسـت از قـلـم کـشـیـده خـدا

 

غـم دل بـا تـو نگــویـم کـه نــداری غـم دل

بـا کـسـی حـال تـوان گـفـت کـه حـالی دارد

 

انـــدکـــی بـــا تــو نـگـفـتـم غـم دل تـرسـیـدم

که دل آزرده شـوی ورنـه سـخـن بسیار اسـت

 

 

دو بیتی ها

گفتم که رُخَم برنگ چون کاه مکن///// کَس را ز من و راز من آگاه مکن

گـفـتا که اگــر وصـال مـا میـطـلبی///// گـر می کشمت دَم مَزن و آه مکن

 

گفتم : عقلم ، گفت که حیران منست///// گفتم : جانم ، گفت که قربان منست

گفتم که : دلـم ، گـفـت که آن دیـوانه /////در سـلسـله زلـف پـریـشان منسـت

 

گفتم چشمم ، گفت : به راهَش میدار /////گفتم جگرم ، گفت : پُرآهَش میدار

گفتم که دلم ، گفت: چه داری در دل ؟ /////گفتم غم تو ، گفت : نگاهَش میدار

 گـفـتم : که دلم ، گـفـتکه: خون کرده ماست////// گـفـتم : جگرم ، گـفـتکه: آزرده ماست

گـفـتمکه : بـریـز خـون مـن ، گـفـت : بـرو //////کـآ زاد کـسی بـود کـه پـرورده ماسـت

 

هر دیده که عاشقست خوابش مدهید /////هر دل که در آتشست آبش مدهید

دل از بَـر من رَمیـد ، از بهــر خـدای///// گـر آیـد و در زند جوابـش مدهـید

 

میخواست دلت که بی دل و دین باشم /////بی عقل و وفا و هوش و تمکین باشم

بـاز آ کـه چـنـانـم که دلت میخواهـد///// مپـسنـد دگـر که بـدتـر از ایـن بـاشـم

 

از بَـس که شکست و باز بستم توبه ////فـریـــاد هـمـی کُـنـد ز دسـتـم تـوبه

دیـروز به توبه ای شکستم ساغـر//// امروز به ساغـری شکـستـم تـوبه

 

باید خریـدارم شوی تا من خریـدارت شوم ////از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران//// اول بـدسـت آرم تـورا وانگـه گـرفـتارت شوم

 

بگذشت صباح و وقت مـي از كف رفت//// آن شور كه در دلم زدي صف صف رفت

من در سـيـلان عشـــق ديـشب ديدم /////جــان بــود كــه آوازكــنـــان با دف رفت

 

بازم به سـر از عشـــق اثــر افـتــاده‌است///// جــادوي شـــراب بــي‌اثــــر افــتــاده‌است

من شعله به جان خويش خواهم افروخت ////كـاين ديده به دام آن نـظــر افــتــاده‌است

پ.ن:

«فکر می کنم من فهميدم چرا در ميان مخلوقات، خنده فقط مخصوص انسان است : فقط او آنقدر درد داشته است که مجبور شود خنده را اختراع کند!» 

نهصد و نود و نه و....یــــــــــــــــــــــــــکی! دیگر

شمرد :‌ نهصد و نود و نه. يکي مانده بود تا به آروزهايش برسد. برگشت تا آخرين دانه را هم به خانه اش بياورد. يکي ديگر هم که مي آورد مي توانست تا هزار روز به تمام کارهايي که دوست دارد برسد، يا اينکه در يک روز هزار نفر از دوستانش را به خانه اش بياورد. وقتي که آخرين دانه را روي شانه هاي خسته اش مي کشيد به هزار کاري که دوست داشت انجام دهد فکر کرد، و هزار دوستي که مي خواست به خانه اش دعوت کند و دانه هايش را با آنها تقسيم کند.

هر کاري کرد نه توانست هزار کاري را که دوست دارد انجام دهد به خاطر بياورد، و نه هزار دوستي را که مي خواهد ببيند. چشمانش را بست و از ته قلب کوچکش از خدا خواست به او کمک کند. آنقدر صادق و صميمي دعا کرد که بلافاصله توفان وحشي سياهي به خانه اش رسيد و تمام دانه هايش را در بادهايش پيچيد و در افق محو شد.

خدا را شکر کرد، و شمرد : يک....

{تا آبان........}

از گلستان من{!!!!!!!!} ببر ورقی
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

درمقدمه...

اینکه این متن و نیز متون قبلی ارسال شده با استناد به اصل آزادي انتخاب نوشته شده است و نويسنده بطور کاملا آزادانه بين نوشتن و ننوشتن ، اولي را برگزيده است ؛ در انتخاب خواندن يا نخواندن اين متن، شما کاملا آزاد هستيد. مي توانيد انتخاب کنيد که تا همينجا بخوانيد ، يا اينکه تا نصفه بخوانيد و يا تا انتها آن را بخوانيد. 

لطفا توجه کنيد که با خواندن اين جمله شما با استفاده از حق آزادي انتخاب، خواندن اين متن را برگزيده ايد. با همين انتخاب ، شما بين دويدن يا نشستن دومي را برگزيديد، بين خوابيدن يا بيدار ماندن، باز هم دومي را برگزيديد و همچنين بين بستن يا باز نگاه داشتن چشمهايتان دومي را انتخاب کرده ايد. لطفا توجه کنيد که در تمامي اين انتخابها شما آزاد بوده ايد.

لطفا توجه کنيد که قابليت نوشته شدن اين متن و نیز متون قبلی ارسال شده نيز نتيجه سلسله انتخابهاي آزادانه ء نويسنده بوده است. شما نيز طي سلسله تصميمات آزادانه خود قادر به خواندن اين متن هستيد. شما به طور آزادانه غذا خورده ايد تا زنده بمانيد ، به مدرسه رفته ايد تا خواندن بياموزيد ، کار با کامپيوتر را آزادانه فرا گرفته ايد، انتخاب کرده ايد تا از بين تمام صفحات قابل دسترسی در اينترنت به اين صفحه بياييد و بدين گونه آزادانه مي توانيد اين متن را بخوانيد.

شما هم اکنون کاملا آزاد هستيد که به نهنگ شاخدار ارغواني فکر نکنيد. شما آزاد هستيد اصلا ندانيد که در همين لحظه اي که اينجا نشسته ايد کودکي بيمار در آفريقا از گرسنگي مي ميرد و دقيقا در همين لحظه گربه ء خانگي همسايه ما براي خوردن شير عصرانه پشت پنجره مي نشيند. شما همچنين مي توانيد آزادانه انتخاب کنيد که هيچ وقت به فلسفه زندگي فکر نکنيد و فقط نگران امروز و فردا باشيد. شما مسلما در انتخاب اولويت هاي زندگي خود کاملا آزاد هستيد و هيچ کس حق ندارد به شما ايراد بگيرد که چرا فقط خودتان براي خودتان مهم هستيد‌، چون مسلما شما آزاد هستيد. شما مي توانيد بدون هيچ احساس گناهي بين گوش کردن به موسيقي پاپ يا صداي درد انسانهاي ديگر اولي را انتخاب کنيد و بين بحث در مورد مشکلات زندگي يا نتيجه مسابقه ورزشي دومي را برگزينيد.

لطفا توجه کنيد که اگر چه نويسنده بطور کاملا آزادانه اين متن را نوشت و شما نيز در ابتداي اين متن در انتخاب بين خواندن و نخواندن اين متن آزاد بوديد ، اما هم اکنون نه نويسنده این متن انتخابي غير از نويسنده بودن متن مورد اشاره دارد و نه شما انتخابي بين دانستن يا ندانستن آنچه که خوانديد داريد. لطفا براي دفعات بعد ، قبل از خواندن به ياد داشته باشيد که آزادي انتخاب فقط در مورد آينده مصداق دارد ، از اکنون که مي گذريم، حق انتخاب شما نيز از بين مي رود ، هر چه که انتخاب کنيد يا نکنيد ، ديگر در عوض کردن آن آزاد نيستيد.

لطفا سعي کنيد بهتر انتخاب کنيد. شما فقط تا همين حالا آزاد هستيد ، قدرش را بدانيد ، اکنون که مي گذرد ، با انتخاب اشتباه ، شما نيز محکوم هستيد!

و اما در باب وبلاگ من

باید گفت که..... در لحظاتي که کار بهتري ندارم ، سطل وبلاگم را زير سوراخهاي سقف دلم مي گذارم ،‌ تا چکه هاي احساساتم را جمع کند؛ چند روزي که سطل را استفاده نکنم ، تا زانو داخل احساسات بي ربط و بي معني خودم فرو مي روم و دست و پا مي زنم

به تجربه برايم ثابت شده است که وبلاگم سوراخ است. با اينکه گاهي به نظر مي رسد که ديگر پر شده است و جاي بيشتري ندارد ، اما دو سه روز که مي گذرد مي بينم که باز هم خالي ٍخاليٍ خالي شده است

وبلاگ من از هيچ چيز بهتر است. ولي فقط از همان هيچ چيز بهتر است. هر وقت ظرف بهتري دارم، مازاد احساساتم را داخل آن مي ريزم. گاهي زندگي ام به اندازه کافي جا دارد که بقيه احساساتم روي سقف قلبم جمع نشود و داخل وبلاگم چکه نکند. گاهي هم آنقدر آفتاب تند است که تمام احساساتم را خشک مي کند. ولي در مواقعي که فکري هست و احساسي هست و زندگي هم جايي براي احساس ندارد، وبلاگ سوراخم را از گوشه ء اين شبکه بيرون مي کشم و زير سقف قلبم مي گذارم

وبلاگ من هم مثل خودم خيلي الکي است. براي حرفهايش دليل خاصي ندارد. گاهي من مي خندم و وبلاگم گريه مي کند، گاهي برعکس؛ گاهي هم با هم آنقدر مي خنديم تا يکي از خنده روده بر شود، يا شايد هم برق برود ، و وبلاگم بميرد

وبلاگم گرسنه است. مدتي پيش مرا خورد و من در دلش غرق شدم. آنقدر تنگ بود که تمام استخوانهايم درد گرفت. چون خيلي تلخ بودم، مرا بالا آورد. از آن روز به بعد زياد به وبلاگم نمي چسبم. از قديم گفته اند: دوری و دوستی

وبلاگم مثل خودم احساساتي است. گاهي با من قهر مي کند. گاهي هم من با او قهر مي کنم. چند روزي که مي گذرد يا من به سراغش مي روم، با خودش بلند مي شود و به زندگي واقعي ام مي آيد. بعد دوباره با هم دوست مي شويم

وبلاگم هم مثل خودم بچه است. بي تجربه است، نمي فهمد. هيچ کداممان نمي دانيم آيا واقعا يکديگر را دوست داريم، يا فقط به هم عادت کرده ايم. راستش خيلي هم مهم نيست. تا وقتي که به هم حمله نکنيم، با هم خوبيم. يک روز بهتر، يک روز بدتر

امروز وبلاگم به سراغم آمد. دلش گرفته بود. مي گفت زندگي ات را بيشتر از من دوست داري. وبلاگ عزيزم، ناراحت نباش. تو مگر يادت نيست که من چگونه بزرگت کردم؟ چه شبهايي که به پايت بيدار ننشستم...چه صبحهايي که به عشقت بيدار نشدم...وبلاگ قشنگ من، از دست من دلگير نشو، دنياي تو کمي بيش از حد تو خالي است. من تو را هنوز هم دوست دارم، ولي من دلم حرف نمي خواهد، دلم لباني را مي خواهد که حرف بزنند. دلم داستان نمي خواهد، داستانگو مي خواهد. دلم شعر نمي خواهد، شاعر هم زيادي احساساتي است، من موضوع شعر را مي خواهم، همان که وقتي آفريده شد، هر کسي از خانه مادرش قهر کرد در وصف روي و اندام و رفتار و کردارش ديوان ديوان شعر گفت

وبلاگ من، هر وقت کار بهتري نداشتم ولي هنوز احساسي داشتم، به سراغت مي آيم...حالا لبخند بزن و بگذار به کارم برسم چند روزی مسافرت در پیش دارم. هر وقت بيکار بودم بر مي گردم....

احساسات!!!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

 5055.jpg

آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.....

كفشدوزك
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

سلام كفشدوزك عزيز

چه شد كه ميزبانيت به ما رسيد!؟

كنار اين يقه

كه پاسبان گردني از آن ماست

نه رُسته ترگلي

نه مانده يادگاري از شميم بوستانكي؟!

هان!
نباشد اين فريب بويناك عطر شيشه‌اي

تو را به سوي من كشيده است؟!

ولي رفيق من!

كنار اين يقه كه هيچ

تمام شهر را اگر به زير بالهاي كوچكت كشي

گمان نمي‌كنم كه سهمي از گلي به چنگ آوري

كه روزگار ما

نه جاي رستن گلي است!

گلي هم ار برويد از كناره‌اي

به زير بار اين زمانه سياه

چنان خميده مي‌شود

كه رنگ و بوش مي‌پرد...

آهاي!

كفشدوزك عزيز!

كجا پريده‌اي كنون؟

من از بيان اينهمه

فقط به فكر رهنمايي تو بوده‌ام....

رفيق كوچكم!

مرا ببخش اگر كه رنجشي

تو را رسيد از كلام من

رفيق سرخ كوچكم

كجا پريده‌اي كنون؟

كنون كه دورتر نگاه مي‌كنم

كنار اين رديف آجري

-كه خطي از شكوه سبز پشت آن

در اين سويش به يادگار مانده است-

به روي شاخه‌هاي ياس صورتي

گلــــــــــــي شكفتــــه است ...

اگر چنين صبوريت به من نرفته بود

اگر هنوز ميهمان من بُدي

همان كنار باغچه

تو از شميم ياس‌هاي صورتي

مست مي‌شدي و من

از نوشتن حسادتم

در انتهاي اين خطوط ...

كه: خوش به حالت اي رفيق مخمليـــــــــــــــــــن!

 

 

 

 

 

 

 

 

آخرالزمان
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

نظرت چیست ؟!
سپیدمویان عاشق بشوند!اما در عوض
جوان ها بمیرند !!
پدرها با اسباب بازی ها سرگرم باشند
و بچه هایشان روزنامه بخوانند ؟!؟؟
نظرت چیست ؟! هان ؟!؟!؟؟
می خواهی با شیطان رفیق شویم ؟؟
و فرشته ها را دست بیندازیم ... !!
اصلاً بیا خودمان را بسوزانیم !
شاید در خاکسترمان
نطفه ی انسانی دیگر شکل بگیرد ،
و وصیت کنیم
در شکم مادرانمان مدفون شویم...
بنال دیگر !
حاضری ؟!

برگرفته از وبلاگnazaninetanhaa.persianblog.ir

پ.ن:

مــا نـيــز پـيـالـــه‌ايم در دسـت شما

تا خنده دود به چشم بدمستِ شما

گر نيست دماغ از تهي بودن ماست

وين نيستِ  ما نكاهد از هست شما


 

احيا
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

ابتداي نامه اي از شب من به روز تو، همان که پاياني ندارد (شب قدر)
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦ توسط مهدی اسدی | پيام هاي شما ()

زماني هست براي رقصيدن؛
زماني هست براي چرخيدن؛
زماني هم براي برگشتن، خسته شدن، نشستن، خنديدن.

مردي هست براي تمام فصول.
مردي هست براي يک ساعت.
مردي هست اما براي يک لحظه، بدون عرض، بدون طول.

بيا و کنارم بنشين. امشب مهمان من باش. ستاره ها را برايت در سفره ء سقف آسمان چيده ام. . راستي شرمنده، فقط يک ماه داريم. اين ابرها را هم که روي ستاره ها کشيده ام بردار، مي خواستم سرد نشوند...

لابد دليلي هست براي بودنِ من،
لابد خيري هست در نرسيدنِ من،
شايد هم همين است که هست...
هزار سوال و صد مساله و ده هدف، يک عقل به بی وزنی خواب و يک کوهِ سنگينِ بدن،

يادش بخير، تو يادت نيست. قديمتر ها که شاخ داشتم هر روز با فردا مي جنگيدم تا ديرتر بيايد. يادش بخير، امشب هم امشبهاي قديم...هيچ امشبي فردا نداشت. يادم هست يک بار آنقدر شب طولاني شد تا تو رسيدي. يادت هست؟ يادم هست با خودت هزار و يک شب قصه و شعر و داستان و بي خوابي آوردي. يادت هست؟... انگور مي خوري؟ خوشه ء پروين هم هست....

ارزشي هست براي داشتن؛
ارزشهايي هست براي نداشتن.
اصلا مي داني چيست؟ ارزش مال نداشته هاست.
باغچه، خانه، اتاق، عطر برنج تازه و آرزوي رها کردن و رفتن

مستي هم خوب چيزي است...مخصوصا بدون شراب، و بدون عشق، و بدون هیچ. کاشکي ديشب مي آمدي؛ باد ديروز با خودش قدري نان آورده بود، طوفانِ امروز همه را با خود برد. ظاهرا چرک کف دست ما ، علف خرس همسايه است...لامروت همه را خورد! تو هم که تا خود خورشيد رفتي و حالا از دور هم پشت گردنم را مي سوزاني. از وقتي که مي تابي، ستاره ها گم شده اند، ولي سفره آسمان نوراني است. خوب يا بد، نمي دانم، کمي دلم تنگ است، کمي هم گرسنه ام...با ما به از اين باش. کمي آرام تر بتاب.

درباره وبلاگ

از ازل اینجا بوده ام , هنوز هم هستم و تا ابد نیز خواهم ماند, چه, وجود مبهوت از همگانم را را پایانی نیست..... اینان که اند؟ مقصد کجاست؟ و کجا میرویم؟ در آسمان بی انتها پرواز می کنم ,و در عالم خیال اوج می گیرم.... و در فلک سیر می کنم و گاهی در فاصله ها می میرم و..... اما باز اینجا هستم و اکسیر پریشانی ام را در تحمل اسارت تو می پراکنم
mehdi_dives20@yahoo.com
آخرين مطالب
در وجه کنایت رفتن!
خوب که می بینم ...... ، پیداست
مینیمال
پناه بر شعر
SPRING LOVE
پنهان خانه ی نوروز
ماراتن 18 ماهه ،‌ تا خط پایان ترخیـــص( off duty)
لی لی نسل انقلابی
لال
چنان که باید بود
آرشيو
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
موضوعات
 
نويسندگان
مهدی اسدی
دوستان
مجله کوچک(مهدی مرادی)
پیــــــــــــــــــــــــنوکیو -فاطمه ارجمندی مقدم
قبـــل از طلـــــــــــــــــوع - عارف رشیدی
مينيمال ها و طرحهای رضا ناظمی
رو یاهای کلاسیک(محمد معتمدی)
یادداشت های یک عابر پیاده
شاعرانه ها(سیامک بهرامپور)
مردم شهر بی لبخند(سعید موسوی)
گلشکر- سعید سعادت طلب
آرتاور یژ (محمد پورعبداله)
آناهید
طنز خلیل جوادی
گولزنا2-علی بهمنی
غزلهای ناب - علی ثابت قدم
یک تکه ریسمان ....- سعید رضا دوست
شعر فسا
آدمك - مرتضي قاسمي
آركاداش - غلامرضا خسروشاهي
اتاق203 - امير مرزبان
اتاق عمل- جليل آهنگر نژاد
ادیپوس-کاوه بهبهانی
اسپريچو - سيد علي مير افضلي
الفباي باران - وحيد اميري
اينجا مركز جهان است - سعيد
باران اسيدي - فرامرز حجازي
برو دارمت - امير قافله
به تو تكيه مي زنم - نيما عابد
بي سرزمين تر از باد - حسن عليشيري
پشت ديوارها - راضيه ايماني
چريك - هادي مهري خوانساري
چوپان - حسن قريبي
چهار فصل ناتمام - محسن اشتياقي
خانه عروسك
خون ...خامه - هاني
رقص در سلول انفرادی - یغما گلرویی
ريوار - ژيلا رضايتي
زخم نوشته ها - مهرداد امين هراتي
ساده دل - رامين خرسندي
تذکره شيخ ابوحليم حلماژي
عاقلان نقطه پرگار وجودند
دکتر فرهاد زارعی قنواتی
امپراطور جک و اس ام اس و دانلود
یــــ ــارا موزیک

Most powrful metasearch engine Glseek.com

Best Metasearch Engine In The World
New Page 2

This free script provided by webloger site

PageRank